تبلیغات
داستانهای جالب و خواندنی - مطالب ابر كتاب
 
داستانهای جالب و خواندنی
از بین تمام کسانی که برای دعای باران به دشت می روند تنها کسانی به خدا ایمان دارند که به همراه خود چتر مبرند
 
 
جمعه 9 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علی راد


جوان صحرا نشینی، سرگردان در صحرا می رفت

تا این كه خود را در كنار چاهی یافت.

دختری بسیارچون قرص ماه، از آن، آب می كشید.

به او نزدیك شد و گفت: . . .




ادامه مطلب


نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : عشق، عاشق، داستان، كتاب، رمان، عاشق پیشه، دوست داشتن، دختری دیگر،
لینک های مرتبط :


جمعه 9 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علی راد


روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود .

 زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند .

 شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند .

 وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش در

جستجوی آب و خاک بودند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه

نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کندشیوانا با تعجب به سمت

جوان رفت و از او پرسید :

. . .





ادامه مطلب


نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : داستان، عشق، عاشقی، رمان، كتاب، رمان عاشقانه، كتاب عشقی، شكست، آتش، معشوق،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علی راد


در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج

تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست

آورد.

روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً

احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب

خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و

دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.

. . .





ادامه مطلب


نوع مطلب : غم انگیز، عاشقانه، 
برچسب ها : پسرك، فقیر، شیر، گرسنه، بی =ول، دخترك، بی پول، گدا، كیك، دنا، دكتر، پزشكی، بیمار، مریض، nhsjhk، داستان، داستانك، كتاب، داستان كوتاه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علی راد

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه . . . 








ادامه مطلب


نوع مطلب : غم انگیز، عاشقانه، 
برچسب ها : عشق، عشاق، شكست عشقی، عكمس، عكس، داستان، كتاب، رمان، كوتاه، معشوق،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


سلام علی صفری هستم نوسینده ایران داستانك و بسیار مسرورم كه شما را در این وبلاگ می بینم وبلاگ نویسانی كه قسط تبادل لینك و بنر را دارند با ID زیر با من ارتباط بر قرار كنن .
aliloveblog

مدیر وبلاگ : علی راد
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :