تبلیغات
داستانهای جالب و خواندنی - مطالب طنز
 
داستانهای جالب و خواندنی
از بین تمام کسانی که برای دعای باران به دشت می روند تنها کسانی به خدا ایمان دارند که به همراه خود چتر مبرند
 
 
پنجشنبه 22 دی 1390 :: نویسنده : علی راد

یه پسر بچه کلاس اولی به معلمش میگه :

خانوم معلم من باید برم کلاس سوم

معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟

اونم میگه :

آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم.

توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه ، معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن :

http://s2.picofile.com/file/7246065264/heart_boy.jpg



ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد
یه مرد نود و پنج ساله‌ (همون پیر سگ سابق) واسه چك آپ می‌ره پیش دكتر. دكتر یه كم معاینش می‌كنه و می‌گه: خوب حاج آقا، این روزا حالتون چطوره، مشكلی چیزی از نظر جسمی نداشتین كه بحمدالله؟

پیریه می‌گه: نه آقای دكتر اتفاقا خیلی هم حالم خوبه، تازه با یه دختر 22 ساله‌ی خوشگل هم ازدواج كردم و حامله هم هست! به نظر شما من كه تو این سن تونستم بچه درست كنم، اصلا طوریمه؟

دكتره یه كم فكر می‌كنه می‌گه: حاج آقا، من یاد یه داستانی افتادم. یه دوستی داشتم كه خیلی عاشق شكار بود. یه روز صبح كه خواب آلود بود، اشتباهی چتر بارونیشو به جای تفنگ شكاری برداشت و رفت شكار. همین طور كه می‌رفت یهو یه خرس 500 كیلویی گنده جلوشو گرفت. می‌دونی دوست من چیكار كرد؟ سریع
چترشو به طرف خرسه گرفتو دكمه‌شو زد، در نتیجه خرسه‌هم مخش تركید و افتاد زمین.

پیرمرده كففففف كرد گفت آخه آقای دكتر نمیشه كه، حتما یكی دیگه همون نزدیكی خرسه رو با تیر زده بوده!!!

http://s2.picofile.com/file/7118232468/1h5dmo3gqah1eli76ha.jpg




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

یك خانم روسی و یك آقای كانادایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در تورنتو آغاز كردند...

طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.

مشكل وقتی شروع شد كه خانم برای خرید مایحتاج روزانه بیرون رفت.

یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه قصابی رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد !

http://s2.picofile.com/file/7118209779/deaf_mute_1_medium_new.jpg



ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد... پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

http://s2.picofile.com/file/7117332575/Father_and_Baby.jpg


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند که در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر

http://s2.picofile.com/file/7116843010/prison.jpg


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

روزی یه پسر جوان میره توی
داروخانه و به فروشنده میگه که: "یه ک/اندو/م می‌خواستم، راستش رو بخوای دارم با

دوست دخـتـرم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش ح۰ال کنم!" فروشنده

ک<اند<وم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه: "اگه میشه

یه ک<اندو<م دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخـــترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو

می‌بینه پاهاشو به طرز ش۲هوت انگیزی باز می‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک ح.الی کنم



http://s2.picofile.com/file/7116692254/99713.jpg


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 تیر 1390 :: نویسنده : علی راد

یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .


دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم

و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم،

فهمیدم كه

. . .

http://s1.picofile.com/file/6883850100/150.jpg



ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


سلام علی صفری هستم نوسینده ایران داستانك و بسیار مسرورم كه شما را در این وبلاگ می بینم وبلاگ نویسانی كه قسط تبادل لینك و بنر را دارند با ID زیر با من ارتباط بر قرار كنن .
aliloveblog

مدیر وبلاگ : علی راد
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :