تبلیغات
داستانهای جالب و خواندنی - مطالب هفته چهارم مرداد 1390
 
داستانهای جالب و خواندنی
از بین تمام کسانی که برای دعای باران به دشت می روند تنها کسانی به خدا ایمان دارند که به همراه خود چتر مبرند
 
 
پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد
یه مرد نود و پنج ساله‌ (همون پیر سگ سابق) واسه چك آپ می‌ره پیش دكتر. دكتر یه كم معاینش می‌كنه و می‌گه: خوب حاج آقا، این روزا حالتون چطوره، مشكلی چیزی از نظر جسمی نداشتین كه بحمدالله؟

پیریه می‌گه: نه آقای دكتر اتفاقا خیلی هم حالم خوبه، تازه با یه دختر 22 ساله‌ی خوشگل هم ازدواج كردم و حامله هم هست! به نظر شما من كه تو این سن تونستم بچه درست كنم، اصلا طوریمه؟

دكتره یه كم فكر می‌كنه می‌گه: حاج آقا، من یاد یه داستانی افتادم. یه دوستی داشتم كه خیلی عاشق شكار بود. یه روز صبح كه خواب آلود بود، اشتباهی چتر بارونیشو به جای تفنگ شكاری برداشت و رفت شكار. همین طور كه می‌رفت یهو یه خرس 500 كیلویی گنده جلوشو گرفت. می‌دونی دوست من چیكار كرد؟ سریع
چترشو به طرف خرسه گرفتو دكمه‌شو زد، در نتیجه خرسه‌هم مخش تركید و افتاد زمین.

پیرمرده كففففف كرد گفت آخه آقای دكتر نمیشه كه، حتما یكی دیگه همون نزدیكی خرسه رو با تیر زده بوده!!!

http://s2.picofile.com/file/7118232468/1h5dmo3gqah1eli76ha.jpg




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

یك خانم روسی و یك آقای كانادایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در تورنتو آغاز كردند...

طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.

مشكل وقتی شروع شد كه خانم برای خرید مایحتاج روزانه بیرون رفت.

یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه قصابی رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد !

http://s2.picofile.com/file/7118209779/deaf_mute_1_medium_new.jpg



ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه... همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود... تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان 1000 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و 1000 دلار به زن پیتر میده و میره... زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت... پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود... پیتر گفت: خوبه... چیزی در مورد 1000 دلاری که به من بدهکار بود گفت؟

http://s2.picofile.com/file/7117361284/Hair_towel_girl.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد... پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

http://s2.picofile.com/file/7117332575/Father_and_Baby.jpg


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند که در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر

http://s2.picofile.com/file/7116843010/prison.jpg


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : علی راد

روزی یه پسر جوان میره توی
داروخانه و به فروشنده میگه که: "یه ک/اندو/م می‌خواستم، راستش رو بخوای دارم با

دوست دخـتـرم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش ح۰ال کنم!" فروشنده

ک<اند<وم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه: "اگه میشه

یه ک<اندو<م دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخـــترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو

می‌بینه پاهاشو به طرز ش۲هوت انگیزی باز می‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک ح.الی کنم



http://s2.picofile.com/file/7116692254/99713.jpg


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


سلام علی صفری هستم نوسینده ایران داستانك و بسیار مسرورم كه شما را در این وبلاگ می بینم وبلاگ نویسانی كه قسط تبادل لینك و بنر را دارند با ID زیر با من ارتباط بر قرار كنن .
aliloveblog

مدیر وبلاگ : علی راد
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :