تبلیغات
داستانهای جالب و خواندنی - رفتگر جوان و دختر پول دار
 
داستانهای جالب و خواندنی
از بین تمام کسانی که برای دعای باران به دشت می روند تنها کسانی به خدا ایمان دارند که به همراه خود چتر مبرند
 
 
شنبه 27 آذر 1389 :: نویسنده : علی راد

... در ایامی نزدیک رفتگری جوانی هر روز صبح محله ای را جارو می نمود و در این محله منزل شخص بسیار ثروتمندی بود.


رفتگر هر روز که به درخانه این شخص برای جارو کردن می رسید دختر جوان زیبایی در را باز می نمود و به وی چای و شیرینی می داد. رفتگر جوان نیز چای و شیرینی را می خورد و بدون کوچکترین نگاه چپی به دختر از او تشکر می نمود و به سر کار خود می رفت.


این قضیه چند سال طول کشید تا این که . . .


 
صبحی رفتگر به در خانه دختر رسید برای جارو کردن و دختر نیز طبق عادت قصد کرد که از وی پذیرایی نماید که ناگهان چشمش به حلقه نامزدی رفتگر خورد پس جیغی ناخودآگاه ازوی ساطع شد و غش کرد!

به چشم همزدنی خدم و حشم خانه و همسایه ها به بیرون ریختند و تا چشمشان به رفتگر خورد پنداشتند که وی بلایی به سر دختر آورده به این سبب وی را بزدند و بازداشت نمودند تا دختر را به هوش آورند.

سپس اندکی از عطرجات به دماغ وی نزدیک کردند تا بهوش آمد.
دختر به محض به هوش آمدن شروع به گریه و زاری نمود که این فلان (رفتگر) را من این چند سال بسیار دوست داشتم و عاشقش بودم و بسیار می خواستم که وی به خواستگاری من بیاید تا باهم عروسی کنیم اما امروز حلقه نامزدی در دستش دیدم پس او را بزنید به جرم بی وفایی!

این دفعه رفتگر تا سخن عشق دختر را به خود شنید جیغی بزد و بیهوش شد!

پس اندکی آشغال به دماغ وی نزدیک کردند تا بهوش آمد آنگاه شروع به هوار زدن کرد که ای داد! ای هوار! از دست شما زنان! چرا که من نیز این چند سال که محبت این دختر را دیدم عاشقش شدم ولی جرات نزدیک آمدن نداشتم چرا که نه فقط وضعم به اینها نمی خورد بلکه مهمتر اینکه از همگان شنیده ام که می گویند رفتار زنان را هیچکس نشناسد حتی خودشان! به همین دلیل با خود پنداشتم که اگر عشقم را به وی گویم و از وی خواستگاری نمایم او به من جواب دهد که:
"پیف پیف !من کلی خواستگاردارم اونوقت با تو ازدواج کنم ؟! چه پررو! آخه من به تو چه علاقه ای دارم که بخوام باهات ازدواج کنم؟ عجب ملت بی جنبه ای هستین حالا یه چایی بهت دادیم زودی پسر خاله شدی؟!!!"


اما داستان این حلقه نیز اینچنین است که چند دقیقه پیش که داشتم جارو می زدم این حلقه را دیدم و برای اینکه آن را گم نکنم تا بعد صاحبش را پیدا نمایم آن را در دست خود کردم! یعنی من نه نامزد دارم و نه عروسی کرده ام. آنگاه نگاهی از روی عشق به دختر انداخت و از وی پرسید حاضری با من ازدواج کنی؟ دختری مکثی بنمود و سپس رویش را برگرداند و گفت: (پیف پیف را نگفت که دل رفتگر نشکند) من کلی خواستگار دارم اونوقت ....






نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : دختر، پسر، حواستگاری، روفتگر، جارو کش، پولدار، سرمایه دار، دنا، عروسی، حلقه، عشق، عاشق، معشوق، خیانت، داستان، کتاب،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام علی صفری هستم نوسینده ایران داستانك و بسیار مسرورم كه شما را در این وبلاگ می بینم وبلاگ نویسانی كه قسط تبادل لینك و بنر را دارند با ID زیر با من ارتباط بر قرار كنن .
aliloveblog

مدیر وبلاگ : علی راد
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








كدام دسته از موضوعات زیر را بیشتر می پسندید








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :